در صبحی زیبا
دیدگانم را به سوی نور گشودم
و وحشت کردم
وقتی مَردمِ تیره را پیش روی خود دیدم…*
********************
به مناسبت 31 ژوئیه آخرین پرواز آنتوان
تولدش در سال 1900 در شهر لیون فرانسه بود. پدر و مادرش اما اهل لیون نبودند . هر دو از اشراف زادگان و نجیب زادگان ولایتی بودند .خودش میگفت: من اتفاقی در لیون به دنیا آمده ام ، لیون شهر من نیست .با مرگ پدرش عنوان «کنت» به او که فرزند ارشد بود رسید. اهالی خانه «تونیو» صدایش می کردند .
«آنتوان – ماری – روژه دو سنت کنت اگزوپری » نویسنده جاودانه فرانسوی و خلبان میهن پرست جنگ جهانی دوم؛ از کودکی شعر می گفت . اشعاری که كه غير از خودش و برادرش شنونده ديگري نداشت .عادت داشت نصفه های شب شعر بگويد. پتو اي دور خودش مي پيچيد راه مي افتاد و دنبال شنونده مي گشت. خواهر و مادر و برادرها را از خواب بيدار مي کرد که در آن وقت شب شعرها را بشنوند و نظرشان را بگويند به مادرش مي گفت: وقتي از خواب بيدار مي شويد ذهنتان آمادگي بيشتري دارد. اين عادت تا آخر عمر هم از سرش نيفتاد. دوستانش از دستش عاجز بودند .
از همان ابتدا عاشق پرواز بود، كاري كه مادرش به كلي قدغن كرده بود. در زبان فرانسه به خاطر تلفظ وحشتناكش نمره هاي بد مي گرفت و باقي درس هايش هم تعریفی نداشتند، اما شاعري و طراحي اش شاهكار بودند. حاضر بود استعداد خودش را براي هر چيزي كه به درس و مدرسه مربوط نبود، صرف كند. نا آرام بود و اهل دعوا ، دست پا چلفتی ، تودار و دائما در رنج و درد. از همشاگردي هايش يك سرو گردن بلند تر بود و هميشه از بچه هايي كه به دماغ بزرگش مي گفتند شيپور شاكي بود، ولي با وجود اين بين بچه ها محبوب بود.» وقتي اگزوپري بهت لبخند مي زند، تمام غصه ها از يادت مي رود»، اين را يكي از دوستان دوران پيش از دانشگاه اش گفته بود.
برای اولین بار در سال 1924بود که به سراغ نثر رفت و تصمیم گرفت که رمان بنویسد؛ قبل از آن فقط شعر میگفت. در 1925 نخستین داستان کوتاه خود را به نام «خلبان » در یکی از مجلات فرانسه منتشر کرد .در 1926 به استخدام هواپیمایی لاته کوئر در آمد و کار خود را به عنوان خلبان آغاز کرد . از آن زمان به بعد ، حاصل زندگی ادبی او ،آثاری از قبیل پست جنوب ، پرواز شبانه ، زمین انسانها (باد و شن و ستارگان )، خلبان جنگ ، نامه ای به یک گروگان،مانون رقاص و بلاخره شاهکار جاودانه اش « شازده کوچولو» است .
در 28 سالگی آرام گرفته بود . نه نگرانی مالی داشت و نه دلواپس کار و عشق و عاشقی .در صحرای غرب جایی به نام زوبی در کلبه ای چوبی زندگی می کرد. با آنکه رئیس فرودگاه گاپ زوبي بود به سر و وضعش نمي رسيد. غير از خودش كسي او را زيبا نمي دانست. دست هايش هميشه روغني بود. موها و ناخن هايش را كوتاه و تميز نمي كرد. به شوخي مي گفت: گران است، وسع ام نمي رسد. زندگي در آنجا براي اگزوپري چيز ديگري بود. می گفت: اين جا براي من يك دهليز است، پر از رمز و راز، پر از شگفتي و پر از قلب آفريقا.
همين گوشه كوچك نفش مهمي در نوشتن پيك جنوب ، شازده كوچولو و پيش نويس اول پرواز شبانه داشت
در سي و چند سالگی، مديران، شیطنت ها، بي قيدي و بي پروايي هاي گذشته اش را فراموش كرده و به خاطر كارداني و تدبيرش ستایشش می کردند. اصرار كودكانه اش به ماجراجويي و رويارويي با خطر به خون سردي و منطق تبديل شده بود. در خط هوايي، مديري قابل اعتماد بود. دوره عالي هوانوردي را گذرانده بود و به رياست شعبه آئروپستال درآمده بود. ازدواج كرده بود. همان زمان پرواز شبانه را نوشت با مقدمهای از» آندره ژید «كه جايزه فمينا را به خود اختصاص داد.» داستانی در ستایش انسان و صداقت او در به پایان رساندن مسئولیت اجتماعی و آگاهی دادن از احساس و ندای درون آدمی«.
… Le petit prance
42 ساله بود که به او پیشنهاد شد کتابی برای کودکان بنویسد و نقاشی هایش را هم خودش بکشد. به خبرنگاری گفته بود : مشكل ترين مرحله نوشتن، شروع است. ولي گويا با شازده كوچولو چنين مشكلي نداشت. طرح داستان ناگهان و يك جا از داستانی واقعی به ذهنش رسيده بود. اما نقاشي های ان از متن مشكل تر بود. دوستش مي گفت براي هر يك از نقاشي ها كه به چاپخانه فرستاد، 100 صفحه كاغذ جر واجر كرد .با خودش کنلنجار می رفت، با قلم ها و مدادهاي گوناگون مي نوشت و مي كشيد، كم و زياد مي كرد، حذف مي كرد، مي نوشت و پاره مي كرد. پاره مي كرد و مي نوشت.
اين اواخر خيلي حواس پرت و گيج شده بود. همه از دستش به ستوه آمده بودند. همسرش در نوامبر 42 تركش كرد.دوستانش از بدقولي هايش گله مي كردند. به يكي از آن ها نوشته بود: مي دانم كه از من عصباني هستي، مي فهمم، اين روزها خودم هم از دست خودم عصباني هستم…سردردهاي بدي مي گيرم. وقتي مي خواهم بنويسم ذهنم خالي مي شود. ..
اگزوپري تا آخرين سال زندگي اش هم به فرانسه برنگشت. شمال آفريقا و الجزيره برايش سرزمين موعود بود بدجوري به اين شهر فرانسوي نشين كه در مقابل اشغال سر خم نكرده بود خو گرفته بود. هنوز تك و توك پروازهايي مي كرد، بااینحال مي گفت اين ماموريت هاي جنگي ديگر برايش جالب نيستند.
اما روز سي ويكم ژوئيه 1946 به اصرار زياد اجازه آخرين پروازش را گرفت. ساعت هشت ونيم صبح از زمين برخاست تا ماموريت اکتشافی خود را بر فراز منطقه گرنوبل انجام دهد. ساعت سيزده وسي دقيقه با پيام كوتاهي خبر داد ذخيره بنزينش دارد تمام مي شود واز آن پس دیگر هیچ کس او را ندید…
کتابی که بیش از هر کتاب دیگری خوانده شد…
«انتقال نامهها، انتقال صدای انسان، انتقال تصاویر متحرک – در این قرن، مانند تمام قرنهای پیشین، عظیمترین کار به انجام رسیده، اما هنوز همان هدف یگانه، از بین بردن فاصلهها میان انسانهاست» آنتوان دو سنت ااگزوپری
در کتاب شازده کوچولو با دغدغه های اگزوپری همراهیم . قرن بیستم ، قرن مدرنیته و موازی با آن قرن فقر معنوی است .وجود دو جنگ جهانی اول و دوم برای هر انسانی یاس و بدبینی را به همراه می آورد اما اگزوپری به واسطه نوع نگاه و فلسفه زندگی ،همچنین تعليم و تربيتي كه در كانون خانواده داشته، سپس حرفه اي كه در زندگي اش برگزيده، همواره عشق به پايداري ومبارزه جويي و ارتباط با دیگران در وجودش بیدار مانده .نگاه جستجوگر اما امیدوار او در جهانی پر از یاس و تباهی ، جهانی که در آن انسانها دیگربه هیچ آرمان و مسلک و آیینی پایبند نیستند در کتاب شازده کوچولو تلاشی است تا همدلی و پیوند میان انسانها را بار دیگر یادآور شود . این کتاب علیرغم ساده بودنش رازآمیزترین و پر معنا ترین کتاب اگزوپری است . در عین حال داستانی کودکانه و لطیف است که مخاطبین خود را با مفاهیم محبت و دوستی و مخصوصا » اهلی شدن » آشنا می کند .
در مواجهه با «شازده کوچولو» ما با ضعف ها ، ترس ها ، شکست ها ، اشتباهاتمان روبرو هستیم .نگاه ژرف ومتاثر از شرق او به ما یادآور می شود که دیدن فقط با چشم سر ممکن نیست . «آنچه که اصل است از دیده پنهان است » پس چشم دل لازم است .در زیر نگاه صادق و بی ریای شازده کوچولو ما بار دیگر خودمان را محاکات می کنیم . و از آنجا که همیشه محاکمه خود سخت تر از محاکمه دیگران است لاجرم نیاز به عوامل دیگر ما را به بازبینی در خلقیات ، تعصبات و الگوهای ذهنی و عرفی وا میدارد …عشق . تعلق داشتن ، اهلی شدن و آیینی بودن .
****************
اینک
به سرانجام سفر مقدس خود رسیده ام
هر صدایی ، پیامی است
روشن و تاریک
صداها به پایان می رسند
و من گویی که تازه از خواب، بیدار شده ام…*
_______________
*منتخب اشعار اگزوپری از کتاب «شاهزاده سرزمین عشق » ترجمه:چیستا یثربی
*مثل همیشه عذر خواهی برای طولانی بودن مطلب . انشا الله اخرین مطلب بلند وبلاگ تا 4-5 ماه آینده خواد بود








