بایگانیِ دستهٔ ‘پژوهش’

h1

تونیو ، به آسمان سلام برسان !

ژانویه 28, 2010

در صبحی زیبا

دیدگانم را به سوی نور گشودم

و وحشت کردم

وقتی مَردمِ تیره را پیش روی خود دیدم…*

********************

به مناسبت 31 ژوئیه آخرین پرواز آنتوان

تولدش در سال 1900 در شهر لیون فرانسه بود. پدر و مادرش اما اهل لیون نبودند . هر دو از اشراف زادگان و نجیب زادگان ولایتی بودند .خودش میگفت: من اتفاقی در لیون به دنیا آمده ام ، لیون شهر من نیست .با مرگ پدرش عنوان «کنت» به او که فرزند ارشد بود رسید. اهالی خانه «تونیو» صدایش می کردند .

«آنتوان – ماری – روژه دو سنت کنت اگزوپری » نویسنده جاودانه فرانسوی و خلبان میهن پرست جنگ جهانی دوم؛ از کودکی شعر می گفت . اشعاری که كه غير از خودش و برادرش شنونده ديگري نداشت .عادت داشت نصفه های شب شعر بگويد. پتو اي دور خودش مي پيچيد راه مي افتاد و دنبال شنونده مي گشت. خواهر و مادر و برادرها را از خواب بيدار مي کرد که در آن وقت شب شعرها را بشنوند و نظرشان را بگويند به مادرش مي گفت: وقتي از خواب بيدار مي شويد ذهنتان آمادگي بيشتري دارد. اين عادت تا آخر عمر هم از سرش نيفتاد. دوستانش از دستش عاجز بودند .

از همان ابتدا عاشق پرواز بود، كاري كه مادرش به كلي قدغن كرده بود. در زبان فرانسه به خاطر تلفظ وحشتناكش نمره هاي بد مي گرفت و باقي درس هايش هم تعریفی نداشتند، اما شاعري و طراحي اش شاهكار بودند. حاضر بود استعداد خودش را براي هر چيزي كه به درس و مدرسه مربوط نبود، صرف كند. نا آرام بود و اهل دعوا ، دست پا چلفتی ، تودار و دائما در رنج و درد. از همشاگردي هايش يك سرو گردن بلند تر بود و هميشه از بچه هايي كه به دماغ بزرگش مي گفتند شيپور شاكي بود، ولي با وجود اين بين بچه ها محبوب بود.» وقتي اگزوپري بهت لبخند مي زند، تمام غصه ها از يادت مي رود»، اين را يكي از دوستان دوران پيش از دانشگاه اش گفته بود.

برای اولین بار در سال 1924بود که به سراغ نثر رفت و تصمیم گرفت که رمان بنویسد؛ قبل از آن فقط شعر می‌گفت. در 1925 نخستین داستان کوتاه خود را به نام «خلبان » در یکی از مجلات فرانسه منتشر کرد .در 1926 به استخدام هواپیمایی لاته کوئر در آمد و کار خود را به عنوان خلبان آغاز کرد . از آن زمان به بعد ، حاصل زندگی ادبی او ،آثاری از قبیل پست جنوب ، پرواز شبانه ، زمین انسانها (باد و شن و ستارگان )، خلبان جنگ ، نامه ای به یک گروگان،مانون رقاص و بلاخره شاهکار جاودانه اش « شازده کوچولو» است .

در 28 سالگی آرام گرفته بود . نه نگرانی مالی داشت و نه دلواپس کار و عشق و عاشقی .در صحرای غرب جایی به نام زوبی در کلبه ای چوبی زندگی می کرد. با آنکه رئیس فرودگاه گاپ زوبي بود به سر و وضعش نمي رسيد. غير از خودش كسي او را زيبا نمي دانست. دست هايش هميشه روغني بود. موها و ناخن هايش را كوتاه و تميز نمي كرد. به شوخي مي گفت: گران است، وسع ام نمي رسد. زندگي در آنجا براي اگزوپري چيز ديگري بود. می گفت: اين جا براي من يك دهليز است، پر از رمز و راز، پر از شگفتي و پر از قلب آفريقا.
همين گوشه كوچك نفش مهمي در نوشتن پيك جنوب ، شازده كوچولو و پيش نويس اول پرواز شبانه داشت

در سي و چند سالگی، مديران، شیطنت ها، بي قيدي و بي پروايي هاي گذشته اش را فراموش كرده و به خاطر كارداني و تدبيرش ستایشش می کردند. اصرار كودكانه اش به ماجراجويي و رويارويي با خطر به خون سردي و منطق تبديل شده بود. در خط هوايي، مديري قابل اعتماد بود. دوره عالي هوانوردي را گذرانده بود و به رياست شعبه آئروپستال درآمده بود. ازدواج كرده بود. همان زمان پرواز شبانه را نوشت با مقدمه‌ای از» آندره ژید «كه جايزه فمينا را به خود اختصاص داد.» داستانی در ستایش انسان و صداقت او در به پایان رساندن مسئولیت اجتماعی و آگاهی دادن از احساس و ندای درون آدمی«.

… Le petit prance

42 ساله بود که به او پیشنهاد شد کتابی برای کودکان بنویسد و نقاشی هایش را هم خودش بکشد. به خبرنگاری گفته بود : مشكل ترين مرحله نوشتن، شروع است. ولي گويا با شازده كوچولو چنين مشكلي نداشت. طرح داستان ناگهان و يك جا از داستانی واقعی به ذهنش رسيده بود. اما نقاشي های ان از متن مشكل تر بود. دوستش مي گفت براي هر يك از نقاشي ها كه به چاپخانه فرستاد، 100 صفحه كاغذ جر واجر كرد .با خودش کنلنجار می رفت، با قلم ها و مدادهاي گوناگون مي نوشت و مي كشيد، كم و زياد مي كرد، حذف مي كرد، مي نوشت و پاره مي كرد. پاره مي كرد و مي نوشت.

اين اواخر خيلي حواس پرت و گيج شده بود. همه از دستش به ستوه آمده بودند. همسرش در نوامبر 42 تركش كرد.دوستانش از بدقولي هايش گله مي كردند. به يكي از آن ها نوشته بود: مي دانم كه از من عصباني هستي، مي فهمم، اين روزها خودم هم از دست خودم عصباني هستم…سردردهاي بدي مي گيرم. وقتي مي خواهم بنويسم ذهنم خالي مي شود. ..
اگزوپري تا آخرين سال زندگي اش هم به فرانسه برنگشت. شمال آفريقا و الجزيره برايش سرزمين موعود بود بدجوري به اين شهر فرانسوي نشين كه در مقابل اشغال سر خم نكرده بود خو گرفته بود. هنوز تك و توك پروازهايي مي كرد، بااینحال مي گفت اين ماموريت هاي جنگي ديگر برايش جالب نيستند.

اما روز سي ويكم ژوئيه 1946 به اصرار زياد اجازه آخرين پروازش را گرفت. ساعت هشت ونيم صبح از زمين برخاست تا ماموريت اکتشافی خود را بر فراز منطقه گرنوبل انجام دهد. ساعت سيزده وسي دقيقه با پيام كوتاهي خبر داد ذخيره بنزينش دارد تمام مي شود واز آن پس دیگر هیچ کس او را ندید…

کتابی که بیش از هر کتاب دیگری خوانده شد…

«انتقال نامه‌ها، انتقال صدای انسان، انتقال تصاویر متحرک – در این قرن، مانند تمام قرن‌های پیشین، عظیم‌ترین کار به انجام رسیده، اما هنوز همان هدف یگانه، از بین بردن فاصله‌ها میان انسان‌هاست» آنتوان دو سنت ااگزوپری

در کتاب شازده کوچولو با دغدغه های اگزوپری همراهیم . قرن بیستم ، قرن مدرنیته و موازی با آن قرن فقر معنوی است .وجود دو جنگ جهانی اول و دوم برای هر انسانی یاس و بدبینی را به همراه می آورد اما اگزوپری به واسطه نوع نگاه و فلسفه زندگی ،همچنین تعليم و تربيتي كه در كانون خانواده داشته، سپس حرفه اي كه در زندگي اش برگزيده، همواره عشق به پايداري ومبارزه جويي و ارتباط با دیگران در وجودش بیدار مانده .نگاه جستجوگر اما امیدوار او در جهانی پر از یاس و تباهی ، جهانی که در آن انسانها دیگربه هیچ آرمان و مسلک و آیینی پایبند نیستند در کتاب شازده کوچولو تلاشی است تا همدلی و پیوند میان انسانها را بار دیگر یادآور شود . این کتاب علیرغم ساده بودنش رازآمیزترین و پر معنا ترین کتاب اگزوپری است . در عین حال داستانی کودکانه و لطیف است که مخاطبین خود را با مفاهیم محبت و دوستی و مخصوصا » اهلی شدن » آشنا می کند .

در مواجهه با «شازده کوچولو» ما با ضعف ها ، ترس ها ، شکست ها ، اشتباهاتمان روبرو هستیم .نگاه ژرف ومتاثر از شرق او به ما یادآور می شود که دیدن فقط با چشم سر ممکن نیست . «آنچه که اصل است از دیده پنهان است » پس چشم دل لازم است .در زیر نگاه صادق و بی ریای شازده کوچولو ما بار دیگر خودمان را محاکات می کنیم . و از آنجا که همیشه محاکمه خود سخت تر از محاکمه دیگران است  لاجرم نیاز به عوامل دیگر ما را به بازبینی در خلقیات ، تعصبات و الگوهای ذهنی و عرفی وا میدارد …عشق . تعلق داشتن ، اهلی شدن و آیینی بودن .

****************

اینک

به سرانجام سفر مقدس خود رسیده ام

هر صدایی ، پیامی است

روشن و تاریک

صداها به پایان می رسند

و من گویی که تازه از خواب، بیدار شده ام…*

_______________

*منتخب اشعار اگزوپری از کتاب «شاهزاده سرزمین عشق » ترجمه:چیستا یثربی

*مثل همیشه عذر خواهی برای طولانی بودن مطلب . انشا الله اخرین مطلب بلند وبلاگ تا 4-5 ماه آینده خواد بود

h1

حرمان هور

ژانویه 3, 2010

فکر کن هوا خیلی سرد باشد ، سرد سرد . برفی نمی آید ولی از اثر برف دوشین آسمان هم به فغان آمده باشد ، ستاره ها یخ بزنند و تو در این حال با پیکری لخت در یک صحرای سفید پر از برف ، تنها بدون هیچ امیدی ، آماج پرتاب های تیر سرما باشی . اگر در این حال قرار بگیری ، چگونه فریاد خواهی زد ، من نام آن را فریاد سخت می گذارم . این مطلب برای معنای فریاد سخت بود . اما…

*(حرمان هور . مطلب تصویر ها و فریاد های سخت )

*****************

(به درخواست آقا مصطفی)

یادداشتی بر حرمان هور

کتاب حرمان هور ، دست نوشته ها ،خاطرات و داستانهای کوتاه  شهید احمد رضا احدی از حضور چهار ساله اش در جبهه هاست . شیوه نگارش بدیع او (در مخاطب قرار دادن خود ) ،برداشت های لطیف و عرفانی اش ، از این کتاب کوچک صد و شصت صفحه ای اثری ارزشمند ساخته . روایت سلوکی عارفانه  که سطر سطر آن خواندنی است .

شهید احدی اگر چه در اغاز دفتر اول تاکید دارد که این نوشته ها برای این نیست که کسی بخواند (فقط برای خودم است تا بعدا بکارخودم آید ) اما نوشته های او از چنان ادبیات قوی و فوق العاده ای برخوردار است که بجرات می توان گفت شیوه ی نویی در بیان خاطرات و دست نوشته هاست .سبک او در نوشتن ، سادگی و لطافت در عین حال ،حالت روحانی و بی شائبه اش در بیان خاطرات ، حرمان هور را به اثری عمیق و قابل توجه در ادبیات جنگ بدل کرده . با این وجود جنگ در این نوشته ها کمتر به چشم میاید . آنچه هست جبهه وخلوص و خود سازی بچه های جبهه است .

دست نوشته های  شهید، اولین بار توسط دوستان او در سالگرد شهادتش بصورت زیراکس در دانشگاه شهید بهشتی تهیه و توزیع شد وپس از مدتی به کوشش آقای علیرضا کمری ، نوشته های پراکنده بصورت کتابی درآمد که شامل سه دفتر درسی پاکنویس شده نوشته های احمد رضا در حالات گوناگون ،ضمیمه ها ،زندگی نامه ، وصیت نامه یک خطی او و نمونه ای از دست نوشته ها و نقاشی های اوست …

سردار شهید احمد رضا احدی در ابان سال 45 در شهرستان ملایر به دنیا آمد . پدرش درجه  دار ارتش بود و به دلیل موقعیت شغلی با خانواده به اهواز مهاجرت کرد .با آغاز جنگ تحمیلی به عنوان مهاجر جنگی به ملایر بازگشتند .احمد رضا  در سال 61 برای اولین بار به جبهه رفت و در سال 64 موفق به کسب رتبه اول کنکور پزشکی دانشگاه سراسری شد . و سرانجام در بهمن 65 درجبهه غرب به لقای دوست نائل امد …

«ان صلواتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین «

**************************

شراب سرکش تو(از کتاب حرمان هور)

هر جا که رد پای توست آنجا خیال اندوهناک من چیزی را می کاود ، هر جا که بوی توست آنجا دل پریشان من جستجویت می کند . وقتی تورا دوست می خوانم گویی از خیلی ها بیزار می شوم …حتی تحمل فکر کردن به آنها را هم ندارم . چقدر برای فرداهاشان آرزوهای دراز بافته اند . در حالی که امروز را قربانی می کنند . چقدر از اینها که دوست دارند زنده بمانند بیزارم . ولی » پسرک» یاد تو آب سردی است بر لهیب غصه هایم

قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون

«پسرک » تو بگو خدا و آنگاه بگذار آنها در غرقاب دنیایشان بازی کنند . آخر من و خیال خود یار ، من و دیده ی بیدار دوست ،آهای پسرک تو مثل همیشه تنها و آرام و ساکت بمان تا تنها دوست من باشی ، تا یاد تو مونس شبهای هجران من باشد مثل امشب.

لالــــه درآمـــد به باغ با رخ افـــــروخـــــته

بـــهرش خیاط طبـــع ســــرخ قبا دوخـــــته

ســرخ قبایش به بر یک دو ســــه جا سوخته

کش شده دل غرقه خون گشته جگر داغ دار

h1

کمی هم آسمان ….

دسامبر 4, 2009
تا بحال فکر کردید که ما کجا زندگی می کنیم ؟
یا نه ، بچه ای از شما پرسیده که ما کجا هستیم ؟
پاسخ شما به این سوالات شاید از این نوع باشد …
ما در شهری در کشور ایران واقع در قاره آسیا و بر روی کره زمین زندگی می کنیم . زمین ما به دور ستاره ای فروزان می چرخد که غیر از زمین سیارات دیگری هم به دور آن می چرخند و ….همه اینها منظومه شمسی را تشکیل می دهند و منظومه شمسی یکی از منظومه های کهکشان راه شیری است ….و دیگر ؟….
کمی از کهکشانها صحبت کنیم
در عالم ،ستاره ها و اجرام بی نظم پاشیده نشده اند . هر چند میلیارد ستاره و جرم دسته دسته جمع شده اند و یک کهکشان را ایجاد کرده اند
اگر در یک شب تاریک و صاف به آسمان نگاه کنید نوار یا ابری مه آلود می بینید که اتفاقا به سمت قبله کشیده شده .
این نوار مه آلود کهکشان راه شیری است . کهکشانی به شکل مارپیچ با حدود پانصد میلیارد ستاره .

منظومه شمسی بر روی یکی از بازوان این کهکشان مارپیچ قرار دارد و فاصله خورشید ما ،تا مرکز این کهکشان سی
هزار سال نوری است
ونزدیک ترین کهکشان به کهکشان راه شیری ، کهکشان آندرومدا است با فاصله دو و نیم میلیون سال نوری …که احتمالا صدها سال دیگر با کهکشان ما برخورد کرده و از میان آن خواهد گذشت

مرکزکهکشان میلیونها ستاره با فاصله ی کمتر و بر طبق نظریه ای یک سیاه چاله بزرگ است
تصویری از قلب متلاطم کهکشان راه شیری
دانشمندان توانسته اند دویست منظومه را در اطراف منظومه شمسی رصد کنند که هر کدام دارای خورشید و سیارات و قمرها و اجرام مختلفی هستند که به دور آن می چرخند .کهکشانهایی که در کنار هم یا اطراف هم هستند و به خوشه های محلی معروفند . نسبت به هم گرانش و جاذبه  دارند . و هر کدام از این مجموعه ها دارای مجموعه های دیگر با گرانش و حرکت و چرخش مخصوص به خود.
با این تفاصیل حساب کنید زمین علاوه بر سه حرکت وضعی ، انتقالی و تقدیمی دارای حرکت کهکشانی ، بازویی ، مجموعه ای و خوشه ی محلی در مجموعه ها ست
حالا وقتی بر روی زمین در حال حرکتیم باور این همه حرکت سخته . چرخشی در دل چرخشی دیگر بدون درک ما ….!
********************
پ. ن.
1.ثم استوی الی السماء و هی دخان فقال لها وللارض ائتیا طوعا اوکرها قالتا اتینا طائعین (11)فقضاهن سبع سماوات فی یومین و اوحی فی کل سماء امرها و زینا السماء الدنیا بمصابیح و حفظا ذلک تقدیر العزیز العلیم(12)سوره فصلت

سپس به آسمان پرداخت در حالی که به صورت دودی بود .پس به آن و به زمین گفت : با میل یا اجبار بیایید . گفتند : فرمانبردارانه آمدیم (11)پس آنها را در دو روز هفت آسمان کرد و در هر آسمانی کار مربوط به آن را وحی کرد . و آسمان نزدیک تر را به چراغ ها آذین کردیم و حفاظت نمودیم . این تدبیر آن نیرومند داناست (12)
2.روزی خالقی به بنده اش فرمود :لولاک لما خلقت الفلاک … اگر تو نبودی هیچ یک از این آسمانها را نمی آفریدم…
احتمالا تعارف نمی کرده!!

ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ اِئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ

h1

محمد رسول خدا

نوامبر 18, 2009

دو هفته پیش در مطب دندانپزشکی بچه ها نشسته بودم و مجله تاریخ گذشته ای رو ورق میزدم که رسیدم به گزارش سفر یک استاد دانشگاه به سرزمین وحی .ایشون دو کتاب معرفی کرده بودند که یادداشت کردم و اتفاقا یکیشون و پیدا کردم …

محمد رسول خدا . نوشته :آنه ماری شیمل

«محمد رسول خدا » کتابی است ثمره علاقه چهل ساله پروفسورآلمانی » آنه ماری شیمل « نسبت به شخصیت محمد ص . پیمبر اسلام . او در این کتاب کوشیده تا محمد ص را نه تنها در لابه لای منابع و کتب که در دل مسلمانان سراسر دنیا جستجو کند.

از ویژگی های این کتاب توجه به فرهنگ عامه مسلمانان در ابراز علاقه و ارادت نسبت به پیامبر است در واقع حقیقت وجودی حضرت محمد(ص) را از زاویه رخنه اش در دل و جان عموم مسلمانان ، درس خوانده و درس نا خوانده که در حکایتها و افسانه ها و اشعار عامیانه آنان انعکاس یافته است توضیح می دهد .
هدف پروفسور شیمل از نگارش کتاب نشان دادن چهره واقعی پیامبر به غربیان بوده است.
وی در جایی از کتاب میگوید: شاید خوانندگان مغرب زمین ، که با سنت آمیخته به نفرتی چندین قرنی نسبت به محمد پرورش یافته اند، انگشت تحیر گزند اگر دریابند که در همه خبر ها و گزارش ها بر خصلتی که در وجود پیامبر به طور اخص تاکید رفته است، فروتنی و مهربانی اوست. نکته ای که در غرب به شدت بر خلاف آن تبلیغ میشود و همواره تلاش شده تا پیامبر(ص) را شخصی خشن و جنگ طلب معرفی کنند.
خانم شیمل معتقد است یک نوع همگرایی و تشابه در رفتار و آداب همه مسلمانان وجود دارد که برگرفته از تلاش آنان برای به کار بستن روش و سیره پیامبر(ص) در زندگی روزمره آنان است .

آنه ماری شیمل – ویکی پدیا

فرزانگان- آنه ماری شیمل

پ. ن :1.مطالعه این کتاب را به همه دوستان توصیه می کنم بخصوص دوستانی که دستی در ترجمه اشعار دارند

2. با وجود اینکه فقط 120 صفحه از این کتاب550 صفحه ای را خوانده ام اما می دانم کتاب ارزشمند و مفیدی است .هر بار که نگاهم به جلد سبز رنگ آن که مثل گنبد خضرای پیامبر آرامش بخش و زیباست می افتد، مشتاق خواندنش می شوم …روزهای آغازین ماه ذالحجه است …و یاد پیامبر غوغا می کند …

السلام علیک یا خیر خلق الله یا حبیب الله یا محمد ص

h1

چند برداشت

نوامبر 10, 2009

امروز با اینکه دیرم شده بود تیتر روزنامه ای  جلوی دکه روزنامه فروشی توجه ام را جلب کرد :

» اجرا نشدن قانون عامل تفرقه است .»

یاد دو مطلب  از دو کتاب کاملا متفاوت افتادم .

اول: (متنی از کتاب تائو ت چینگ)

   اگر کشوری با شکیبایی اداره شود، آرامش و شرافت بر آن حکمفرما می شود.

   اگر کشوری با سرکوب اداره شود، اندوه و نیرنگ برآن حکمفرما می شود.

   وقتی میل به قدرت در راس امور است، هر چه ایده آل ها والاتر باشد، نتیجه اندک تر است .

   سعی کن مردم را خوشحال کنی،  و به این ترتیب اساس غم و اندوه نابود می شود .

   سعی کن توجه مردم را به معنویات معطوف کنی، و به این ترتیب مادیات ریشه کن می شود.

دوم : (از کتاب سخن ها را بشنویم )

    در جامعه ای که اجرای درست قانون حاکم نیست ، سه گروه اشخاص همیشه در راس کسانی خواهند بود که از این وضع قند توی دلشان آب می شود :

   1- گروهی که مخالف سیاسی حکومتند ، در هر موضعی که باشند چه (بخش خصوصی) و چه (بخش عمومی) و چه مشاغل دیگر ، قانون را به دست انداز می اندازند ، تا از طریق هرج و مرج مردم را از حکومت بیزار کنند و زمینه سقوط آنرا فراهم نمایند .

   2- گروهی که خود را به داخل حکومت انداخته و طرفدار آن قلمداد کرده اند ، چون خود را جزو (خانواده ) می بینند ، با این پشتگرمی که کسی از آنها بازخواست نخواهد کرد ، قانون را هر جا مغایر با منافعشان بود به زیر پا می افکنند.

   3-عده ای که نخاله ها و همه فن حریفهای جامعه اند و در هر موقعیتی که حساب و کتاب سست شد ، از آب گل آلود ماهی می گیرند ؛فوری خود را با مقتضیات تطبیق می دهند ، سوراخ سنبه های انحرافی را پیدا می کنند و مشغول می شوند . این عده در میان هر طبقه و صنف و لباس می توانند یافت شوند ، در ده و شهر . تخصص آنها جست زدن بر سر قانون است ، و هدف پیش بردن و کسب منفعت . هیچ چیز مانع راهشان نیست ، نه اخلاق ، نه آیین و نه اعتقاد مذهبی . فقط باید بترسند ، که چون ترسی در کار نباشد تا هر جا لازم باشد جلو می روند .

   خوب این سه گروه وقتی عده شان را روی هم بریزی ، رقم بزرگی می شود و کافی است که بقیه مردم یک کشور که از عوالم آنها به دورند ، هر کس به نحوی در شعاع جاذبه (عملیات) آنها قرار گیرد ؛ یا همرنگ آنها شود و یا آثار آنها را تحمل کند .

   ناهمواری های اجتماعی ، در همه رگ و ریشه های مردم اثر می گذارد و » صفای» زندگی را می گیرد . همواره چنین بوده است که زندگی مردم ، چه در فقر باشد و چه در رفاه ، چه در عیش و چه در عزا ، برای خود صفایی داشته باشد . منظورم از » صفا» آن است که مردم به حال خود گذارده شوند که هر کسی به سلیقه خود ، حتی در میان مشکلات ،آن رضایتی که از زندگی می شناسد ، در حد مقدور عاید خود کند : جامعه با زبری خویش مانند خارپشت بر او فشار نیاورد ، تحمیل و تبلیغ او را پیوسته به سویی هل ندهد و لازم نباشد که لاینقطع هوشیار باشد که حقش در معرض دستبرد نماند . هر لحظه به او گفته شود ( تو خودت نمی دانی چطور زندگی کنی ، آنطوری که ما می گوییم عمل کن ، آن طور که ما می گوییم فکر کن )…

**********

   پی نوشت اول : این  سه مطلب ممکن است هیچ ربطی به هم نداشته باشند و یا برعکس در ارتباط تنگاتنگ باشند و هر کدام کامل کننده دیگری . تا چطور نگاه کنیم.

   پی نوشت دوم : (تائو ت چینگ) یک متن کهن چینی است با قدمت دو هزار سال . تائو به معنی راه و طریقت ، عصاره و مفهموم تائو ت چنگ است و مبدا اندیشه تائوئیسم . نگارش آنرا به لائوتزو نسبت می دهند .این کتاب معروف است به: (راهنمای هنر زندگی و خرد ناب).

   پی نوشت سوم : مطلب طولانی شد عذر می خواهم

h1

نور بیشتر…

سپتامبر 1, 2009

28 اوت سالروز تولد گوته

شاعر، ادیب، نویسنده، نقاش، محقق، انسان شناس، فیلسوف و سیاستمدار آلمانی

jjj

تولدش در فرانکفورت بود، روزهای آخر ماه اوت سال 1749 . پدرش وکیل بود و مادرش از خانواده های سرشناس فرانکفورتی . تا شانزده سالگی در کنار پدرش و معلم خصوصی زبانهای لاتین ، یونانی، فرانسوی ، انگلیسی ،عبری و همچنین نقاشی ، سوارکاری ، شمشیر بازی و رقص را آموخت.

در سال 1765 به لایپزیک رفت وبه تحصیل در رشته حقوق پرداخت . سه سال در آن شهر ماند و عاشق دختر تاجری از همان شهر شد اما دخترک با جوان دیگری ازدواج کرد. نخستین اشعار او از همین عشق الهام گرفته.

در 1770اجازه نامه وکالت گرفت ولی با سر زدن به یکی دو دادگاه و زندان شور و حرارتش از بین رفت و نویسندگی نمایش نامه را آغاز کرد .خودکشی دوست جوانش براثر عشقی ناکام، الهام بخش او در » نامه های ورتر جوان » شد. کتاب به ده زبان ترجمه شد و شهرت گوته فراگیر.

مدتی بعد دوک کارل آگوست -حاکم وایمار- از او دعوت کرد به این شهر بیاید. او؛ این شاعر خوش قیافه را بیشتر برای زینت دربارش نیاز داشت اما وقتی مهارتش را در کارهای حکومتی دید رسما گوته را به عضویت شورای حکمرانان در آورد . کمی بعد وزیر جنگ شد و بعد رییس خزانه . در این زمان سی و دوساله بود. همگان تحسینش می کردند ،غیر از کشیشان و سیاستمداران وایمار که از او متنفر بودند.

پنج سال بعد از همه اینها خسته شد . احساس بطالت می کرد . در این سالها سه نمایش نامه نوشت و سه منظومه سرود که از شاهکار های او هستند . در سی و هفت سالگی به ایتالیا رفت. این سفر دو ساله مرحله تازه ای در تفکرات او بود؛ در آنجا به تحصیل هنر و مجسمه سازی باستانی پرداخت. در همین سالها با شیلر شاعر جوان آلمانی آشنا شد . با همکاری او مجموعه اشعاری به نام گزنیا منتشر کرد.سال 1788 گوته به ویمار بازگشت و تقریبا باقی عمرش را آنجا گذرانید هرچند زندگی او در آنجا با جنگ های ناپلئونی روبرو شد .در 1808 از طرف ناپلئون به دریافت نشان عقاب لژیون دونور مفتخر گردید. در آن سال نمایش نامه ای را منتشر نمود که بعد از هملت چیزی به شهرت و عظمت آن نوشته نشده : فاوست . بخش اول .

فاوست(داستان فردی که روح خد را به شیطان می فروشد) رویای او بود؛ در بیست و چهارسالگی نوشتنش را شروع کرد . شصت ساله بود که بخش اول آنرا به دست ناشر سپرد . بیست و دوسال بعد کمی قبل از آنکه بمیرد دستنوشته فاوست بخش دوم را در کیسه ای چرمی مهر و موم کرد و سفارش نمود بعد از مرگش باز کنند .

در 1810 کتابی در دو جلد درباره نظریه رنگ ها منتشر کرد؛  در همین دوران ترجمه یوزف فن هامر از دیوان حافظ به دستش رسید و نتوانست چشم از آن شعرها بردارد . شاید از قبل چیزی از شرق و شرق شناسی خوانده بود ولی این با آن چیزها فرق داشت. به تحصیل زبانهای فارسی و عربی و همچنین قرآن پرداخت و یک سال بعد کتابی را منتشر کرد به نام دیوان شرقی- غربی .دیوانی در دوازده بخش با عناوین ساقی نامه، حکمت نامه، رنج نامه . پارسی نامه ….سپس کتابی با عنوان » یادداشتها و نوشته هایی برای درک بهتر دیوان شرقی- غربی » نگاشت . در این کتاب اطلاعاتی درباره ایرانی ها، اعراب ، پیامبر اسلام ،خلفای راشدین ، محمود غزنوی ،انوری ، سعدی و فردوسی می دهد.

این شاعر بزرگ آلمانی برخورد شگفت انگیز و جالبی با اسلام دارد . در بیتی از همین دیوان ،گمان مسلمان بودن خود را منتفی نمی داند و در هفتاد سالگی در این اندیشه است که همه شبهای قدر را که قرآن در آن نازل شده ، شب زنده داری کند . علاقه و احترام بی حد خود را به پیامبر اسلام و دین او در نمایشنامه ای به نام محمد که هرگز مجال اجرای آن را نیافت به خوبی نشان می دهد.
گوته در بخشی از این نمایشنامه به عنوان » نغمه محمد » از زبان رسول گرامی اسلام چنین می سراید:

 اى قلب عاشق!
خویش رابه سوى آفریدگارت روانه‏ساز.
اینک اى پروردگار ! من تو را می پرستم
تویى که همگان را دوست دارى‏ و آنان را عاشقى‏
تویى که خورشید و ماه و ستارگان را آفریدى‏
و زمین را و آسمان را و هستی را…

و در شعری دیگر در دیوان شرغی -غربی عشق و ارادت خود را به خاندان نبی اکرم این گونه ابراز می کند:

زنان را نباید از یاد برد / آنان که وفادار بودند و پاک/ لیک تنها چهار تن از آنان را / به یقین می دانیم که به بهشت می روند

نخست زلیخا ، آن خورشید زمین/ که به یوسف عشق می ورزید/ و اکنون که بهشت از آن اوست/ به زینت مهر و وفا پرتو می افکند

و سپس آن همیشه بخشنده /که آن شفای والا را بزاد / و در افسوس و اندوهی تلخ / پسر را دید که بر صلیب از دست رفت

و سپس همسر محمد ص/ که بهر همسرش رفاه و آسایش بساخت /و به زمان زندگی / خدا را پذیرفت ، و ایمان را .

و سپس فاطمه س ، آن پری/ دخت پیغمبر،همسری پاک به کمال / به زبان انگیسی ، والاترین روح / در پیکری چون طلای عسل …

برای او هیچ وقت چیزی به نام احساسات میهن پرستانه معنا نداشت چیزی که مهم بود فرهنگ و تمدن بود ،هرجا بیشتر و بهتر میدید احساس احترام وعلاقه بیشتری می کرد . همیشه دلش می خواست ایران یا دست کم شیراز را ببیند . اما دیگر پای سفرنداشت . در پانزدهم مارس 1832 وقتی به سفرکوتاهی رفته بود بیمار شد و چند روز بعد در اتاقی که برای ارامشش تاریک کرده بودند زندگی را بدرود گفت .

آخرش جمله اش این بود :  نور بیشتر( آلمانی: Mehr Licht) ….

*********************

«به‌تازگی گفته می‌شود که گوته با هشتاد و دوسال عمر، زیادی زیست! یعنی در سال‌های پایانی عمرش، آفرینش هنری نداشت. ولی من حتی یکی دو سال از همان «سال‌های زیادی» گوته را با قرن‌ها طول عمر مردمان مدرن، با سرافرازی مبادله می‌کنم.»

  فریدریش نیچه

از سخنان گوته :

  • خدایا! چه خوشبختی بالاتر از این، هم عاشق و هم معشوق بودن.( سلام و خداحافظ)
  • من ندانم نام و اسمی بهر او/ آنچه هست، احساس و قلبی پر ز او/مابقی هیچ است و پوچ و دود و قال/نور مطلق گم نگردد در مقال. (فاوست)
  • نخستین قانون، خداشناسی است. نخستین قانون را که اجرا کنی، به‌هیچ قانون دیگری نیاز نخواهی داشت.
  • و از میان حقایق بلند پایه، جز آنچه را که می‌توانید به خیر و صلاح جهان باشد نباید بر زبان آوریم. حقایق دیگر را باید در خود نگهداریم؛ همچون پرتو ملایم آفتابی که زیر ابر نهان است، این حقایق نور خود را برهمه اعمال ما می‌افشانند.
  • من از هرچه تنها بخواهد به ‌من چیزی بیاموزد- بی‌آنکه بر شادمندی‌ام بیفزاید یا مرا نشاط تازه‌ای بخشد- نفرت دارم.
  • رفتار آدمی، آئینه‌ای است که در آن، تصویر هرکسی انعکاس می‌یابد.
  • ما با آنچه که عاشقش هستیم شکل می‌گیریم.
h1

بزرگی

ژوئن 5, 2009

سلام…این شعر از احمد شوقی را ما مجبوریم تحلیل صرفی کنیم . ولی شما ترجمه آنرا بخوانید …

هل علمتم أمة في جهلها / ظهرت فی المجد حسنا الرداء

لا تقولوا حطنا الدهر فما /هو إلا من خیال الشعراء

فخذوا العلم علی اعلامه /وطلبوا الحکمة عند الحکماء

واقرووا تاریخکم و احفظوا /بفصیح جاءکم من فصحاء

وطلبوا المجد علی الارض فإن/هی ضاقت فاطلبواه في السماء

 یقول:» احمد شوقی «

آیا مردمی را می شناسید که با نادانی ، خوشْ جامه در عرصه ی مجد ظاهر شده باشند؟  

پس نگویید روزگار ما را فرود آورد که چیزی جز خیال پردازی شاعرانه نیست

دانش را از بزرگان بگیرید و حکمت را نزد حکیمان  بجویید

و تاریختان را بخوانید و (قرآن) را حفظ کنید که یکی از فصیحان (پیامبر اکرم ) برای شما آورده

و بزرگی را روی زمین بجویید آنگاه که تنگ آمد آنرا از آسمان بخواهید

*********************

احمد شوقی شاعر نامدار کردستانی تبار مصری. آبا و اجدادش از کردهای کردستان ایران بودند.

صاحب چندین دیوان شعر که مهمترین آن دیوان «شوقیات» است. علاوه بر پیشه شاعری وکیلی برجسته و معروف بود و یکی از حقوقدانان نامدار مصر محسوب میشد. ملقب به امیر الشعرا و از مهمترین ارکان نهضتی است که شعر عربی را به سوی ارزشهای جاودانه سوق داده است .

h1

در بهشت گاهی …در جهنم همیشه

آوریل 17, 2009

به نامش به یادش …

نمی دونم چرا جدیدا نت جذابیتی برام نداره دیگه (دیگه باید وسط جمله بیاد اخر امد )در هر حال یه شعربنویسیم  یه خورده از حالت کسادی و کسالت این وبلاگ طفلیمون در بیاد ….شما هم بخونید،(به نظرم شعر سپیده  چون نه وزن داره . نه قافیه مشخص . زیاد هم آهنگین نیست ) ببینید شاید شاعرش  حرف خوبی زده باشه …در هر حال این شعر را دوست می داریم

…این سمت یا آن سو

فرقی نمی کند !

انسان به سایه درخت عادت می کند

به آتش نه.

اما

آنقدر ها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله

پله

پله

آنقدر که می بینی

کسانی نشسته اند

بعضی ها گریه می کنند

بعضی ها آواز می خوانند و…

ناگهان کسی را می بینی

که می شناسیش

اما…

شاید هم نمی شناسی اش

اما…

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار :

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی …

___________

*از کتاب رنگ های رفته دنیا

h1

سه نقطه…

ژانویه 7, 2009

 

* پرده اول

از امشب تا اربعین چهل منزل فاصله است

السلام علیک یا ابا عبد الله …سلام بر تو که بقای رسالت خاتمی

* پرده دوم

دیده ای که پدران مراد فرزندانشان باشند اما کمتر دیده ای که پدران مرید فرزندانشان باشند

علی جان اذان بگو !

* پرده سوم

بین او و هر چه مغضوب است یک خط فاصله است خطی به نشانه ی ادب

نامت چیست ؟ – حُر

ان شالله در دنیا و آخرت

* پرده چهارم

همه قربانی می شویم …همه روزی قربانی می شویم

قربانی مال، قربانی شهوت، قربانی حرص و آز، قربانی متاع دنیا

و یا ،

قربانی عشق ، قربانی خدا ،  قربانی صراط المستقیم …

چقدر عجیب است این فراز از زیارت عاشورا :

ولعن الله امة اسرجت و الجمت و تنقبت لقتالک

هر لحظه حساب کن کجای کاری !

*پرده پنجم

چقدر صدای این طبلها شبیه صدای انفجار است …

این بی تابی مدام ات ، تصویر غریب همه کودکان زمین است .

نمی دانم شاعر این شعر کیست فقط…


گنجشك پَر، جبريل پَر، بابا… سه نقطه
من پَر، تو پَر، هركس شبيه ما …سه نقطه

عمّه، نه، عمّه بالهايش پر ندارد
حالا بماند در خرابه تا …سه نقطه

اين محو يكديگر شدن در اين خرابه
يا اينكه ما را می پراند يا …سه نقطه

اصلاً چرا من خواستم پيشم بيايی
بابا شما كه پا نداری تا …سه نقطه

يادت می آيد روزهای در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا… سه نقطه

وقتی لبت را زير پای چوب ديدم
میخواستم كاری كنم امّـا… سه نقطه

000

انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت
انگشت پَر، انگشتر بابا… سه نقطه…

18

*پرده حُب

نوشت :من الغریب الی الحبیب…و تنها حبیب اش جواب نامه با جان خویش داد  .

* پرده آخر

برای هر سوالی جوابی است الا سوال تو که هر عاشورا تکرار می شود .

سوالی که باعث می شود هر سال سوال تازه ای در ما ایجاد شود .و این هدف تو بود …

ما همه زخميم ، توئي التيام … حضرت ارباب عليك‌السلام.

 ****************

 

*پرده حُب، جمله ای از جناب مداد است … 

 

h1

سناریوی ما و مینی مال دیگران

دسامبر 15, 2008

سلام …همین دیگه ، فقط مونده بود آقا مصطفی شاکی پرونده ما بشن که شدن !

در ادامه سناریو کذایی و علاقه آقا مصطفی به اشعار دیگران تقدیم می شود :

مینی مالی در سه پارت :

 

ss28041

1

گرگ ها خورشید را خورده اند

و لاشه سرخی را

که گوشه آسمان افتاده

کم کم به پشت کوه ها خواهند کشید

 

2

از گرگ و میش

فقط گرگ مانده است

 

3

گرگ ، شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

 

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است .*

____________

*از مجموعه شعر : سطرها در تاریکی جا عوض می کنند /گروس عبدالملکیان

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.