…تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید خواهد درخشید . من به صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید …بعلاوه ، خوب نگاه کن!آن گندم زارها را در آن پایین می بینی ؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ایست . گندم زارها مرا به یاد هیچ چیزی نمی اندازند و این جای تاسف است ! اما تو موهای طلایی داری . و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی ! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت . آن وقت من وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت …
روباه ساکت شد . مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد و آخر گفت : بیزحمت …مرا اهلی کن !
شازده کوچولو در جواب گفت : خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم . من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم .
روباه گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکنی نمی توان شناخت .آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند .آنها چیزهایی ساخته و پرداخته از دکان می خرند . اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها مانده اند بی دوست …تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !
شازده کوچولو گفت : برای این کار چه باید کرد ؟
روباه در جواب گفت : باید صبور بود . تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی . من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد . زبان سرچشمه سوتفاهم است . ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی
فردا شازده کوچولو باز آمد .
روباه گفت : بهتر بود به وقت دیروز می آمدی . تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد شد . سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد . ولی اگر در وقت نامعلوم بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید …آخر در هر چیزی باید آیینی باشد .
شازده کوچولو گفت : » آیین » چیست ؟
روباه گفت این هم چیز است بسیار فراموش شده که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند …
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت : آه !…من خواهم گریست .
شازده کوچولو گفت : گناه از خود توست . من که بدی به جان تو نمی خواستم . تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم …
روباه گفت: درست است
شازده گفت : در این صورت باز گریه خواهی کرد ؟
روباه گفت : البته .
شازده کوچولو گفت : ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت
روباه گفت : به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود …
…خداحافظ
روباه گفت : خدا حافظ و اینک راز من که بسیار ساده است : بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید . آنچه اصل است از دیده پنهان است
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد : آنچه اصل است از دیده پنهان است
____________________
قسمتی از کتابی که هر کسی باید همیشه دم دستش باشد: شازده کوچولوی اگزوپری . ترجمه محمد قاضی
*********************
نگاه اول :
اقراء بسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من » علق»
» علق » به معنی خون بسته است . از ریشه لغوی » علقه » بستگی . علاقه .عشق …
پس بخوان به نام خداوندی که تو را آفرید از بستگی . از علاقه . از عشق ….عاشقانه خلق کرد تا عاشقانه زندگی کنی.
نگاه دوم :
You came to me the time of despair
called on you
you were there
without you more would my life mean
it’s not be unseen the worlds between
در اوج نا امیدی تو را خواندم ، بسویم آمدی
آنجا بودی
بدون تو زندگیم چه معنایی می تواند داشته باشد
بدون تو نمی توان اسرار عالم را شناخت
نگاه سوم :
…و مهرباني خود آييني است