بایگانیِ دستهٔ ‘شعر’

h1

طبيعت…

ژانویه 22, 2011

Nature

As a fund mother, When the day is O’s,
Leads by the hand her little child to bed,
Half willing, half reluctant to be led,
And leave his broken playthings on the floor,
Still gazing at them through the open door,
Nor wholly reassured and comforted
By promises of others in their stead,
Which, though more splendid, may not please him more;
So Nature deals with us, and takes away
Our playthings one by one, and by the hand
Leads us to rest so gently, that we go
Scarce knowing if we wish to go or stay,
Being too full of sleep to understand
How far the unknown transcends the what we know

Henry wads wort long fellow -1875

همچون مادري مهربان

كه فرزند كوچك خويش را

با دستاني مهربان به بستر مي برد

كودك ، كمي مايل ، كمي ناخرسند

از اينكه ، وسايل شكسته بازي اش را كف اتاق رها كند

هنوز از ميان در نيمه باز اتاق به آنها مي نگرد

نه كاملا مطمئن ، نه آسوده خاطر

از عده هاي ديگران.

وعده ها ، اگر چه عاليند

اما شايد او را راضي نكند …

طبيعت هم اينگونه با ما رفتار مي كند

وسايل بازيمان را يكي يكي به دور مي اندازد

و با دست خويش ،

با چنان ملايمتي ما را به سوي سكون و آرامش مي كشاند

كه به سختي مي توانيم باور كنيم ،

آيا مي خواهيم به آن سو برويم يا بمانيم

چون كاملا در خواب فرو غلطيديم نمي توانيم بفهميم

چه اندازه فراتر است نادانسته هاي ما از آنچه مي دانيم

____________________________

پ.ن . چهلم مادر بزرگ هم گذشت … مثل همان روزهاي كودكي كه صبح قبل از اذان براي نماز از در خانه بيرون مي رفت ، اين بار هم وقتي ما خواب بوديم ازآستان زندگي رد شد  .  صبح  جمعه وقتي بالاي سرش نشستم با چنان ارامشي به خواب رفته بود كه حس مي كردي همين لحظه  بيدار مي شود  …هنوز سماورش گرم بود ، چادر گلدارش روي صندقچه قديمي و خودش وسط اتاق زير ملحفه سفيد . صورتش كوچكتر از هميشه و قدش بلند و كشيده .

هميشه مادر صدايش مي كرديم . گذر سالها و حوادث زندگي انقدر ابديده اش كرده بود كه نديدم هيچ گاه از رنج روزگار بنالد . با اين حال در مقابل بچه ها هميشه ملايم و پر از محبت بود …قانع و شاكر ، كم خور و كم خواب و كم حرف …..همه چيز به حد اعتدال…آدمي همان گونه كه زندگي مي كند مي ميرد ….آرام و اميدوار به لطف خدا

همه چيز انگار مثل قبل است . فقط ، صبح ها،  وقتي از كنار مسجد اميرالمومنين عبور مي كنم حس مي كنم يك چيزي كم است . نفس او از اين دنيا كم شده ….هوا سنگين تر از قبل است.

h1

چطور گم ات كردم!

اوت 4, 2010

 

به تو مشغول و با تو همراهم / وز تو بخشايش تو مي خواهم

همه بيــــگانگان چنين دانـــند / كه منت آشناي درگاهـــــم

ترسم اي ميوه ي درخت بلند / كه نيايي به دست كوتاهم

سعديا ! در قفاي دوست مرو / چه كنم ؟ مي برد به اكراهم

ميل از اين جانب اختياري نيست / كهربا را بگو كه من كاهم

 


I wish you were here. here next to me. I missing you so; so desperately. But lately I feel like you feel. and I see what u see.how Im missing you…

آرزو مي كردم كنارم بودي … همين جا …  چقدر دوري ! نفهميدم . نديدم … چطور گم ات كردم ؟!

 

h1

آجرها

دسامبر 30, 2009

دروغ دیواری است

که هر صبح آجرهایش را می چینی

بنّای بی حواس من!

در را فراموش کرده ای

*

آب تا گردنم بالا آمده

آجرها تا گردنم بالا آمده

آب تا لب هایم بالا آمده

آب بالا آمده …

اما من نمی میرم

من ماهی می شوم

___________

مجموعه شعر : رنگ های رفته دنیا (برگزیده جایزه کتاب سال شعر جوان )

h1

اهل آیینی!

اوت 22, 2009

…تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید خواهد درخشید . من به صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید …بعلاوه ، خوب نگاه کن!آن گندم زارها را در آن پایین می بینی ؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ایست . گندم زارها مرا به یاد هیچ چیزی نمی اندازند و این جای تاسف است ! اما تو موهای طلایی داری . و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی ! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت . آن وقت من وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت …

روباه ساکت شد . مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد و آخر گفت : بیزحمت …مرا اهلی کن !

شازده کوچولو در جواب گفت : خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم . من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم .

روباه گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکنی نمی توان شناخت .آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند .آنها چیزهایی ساخته و پرداخته از دکان می خرند . اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها مانده اند بی دوست …تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !

شازده کوچولو گفت : برای این کار چه باید کرد ؟

روباه در جواب گفت : باید صبور بود . تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی . من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد . زبان سرچشمه سوتفاهم است . ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی

فردا شازده کوچولو باز آمد .

روباه گفت : بهتر بود به وقت دیروز می آمدی . تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد شد . سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد . ولی اگر در وقت نامعلوم بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید …آخر در هر چیزی باید آیینی باشد .

شازده کوچولو گفت : » آیین » چیست ؟

روباه گفت این هم چیز است بسیار فراموش شده که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند …

بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت : آه !…من خواهم گریست .

شازده کوچولو گفت : گناه از خود توست . من که بدی به جان تو نمی خواستم  . تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم …

روباه گفت: درست است

شازده گفت : در این صورت باز گریه خواهی کرد ؟

روباه گفت : البته .

شازده کوچولو گفت : ولی گریه  هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت

روباه گفت : به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود …

…خداحافظ

روباه گفت : خدا حافظ و اینک راز من که بسیار ساده است : بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید . آنچه اصل است از دیده پنهان است

شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد : آنچه اصل است از دیده پنهان است

____________________

قسمتی از کتابی که هر کسی باید همیشه دم دستش باشد: شازده کوچولوی اگزوپری . ترجمه محمد قاضی

*********************

نگاه اول :

اقراء بسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من » علق»

» علق » به معنی خون بسته است . از ریشه لغوی » علقه » بستگی . علاقه .عشق …

پس بخوان به نام خداوندی که تو را آفرید از بستگی . از علاقه . از عشق ….عاشقانه خلق کرد تا عاشقانه زندگی کنی.

نگاه دوم :

You came to me the time of despair
called on you
you were there
without you more would my life mean
it’s not be unseen the worlds between

در اوج نا امیدی تو را خواندم ، بسویم آمدی
آنجا بودی
بدون تو زندگیم چه معنایی می تواند داشته باشد
بدون تو نمی توان اسرار عالم را شناخت

نگاه سوم :

…و مهرباني خود آييني است

h1

لطیف ….مهربان

ژوئیه 7, 2009

 

یا لطیف…

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن 

 روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که ترا نازکی طبع لطیف 

 تا بحدی است که آهسته دعا نتوان کرد

Image027

* دلهای خود را به نرمی و مهربانی عادت دهید و بسیار فکر کنید …

* دلها گاهی ملول می شوند ، برای روزهای ملال دل،  دانایی های لطیف آماده کنید …

h1

بزرگی

ژوئن 5, 2009

سلام…این شعر از احمد شوقی را ما مجبوریم تحلیل صرفی کنیم . ولی شما ترجمه آنرا بخوانید …

هل علمتم أمة في جهلها / ظهرت فی المجد حسنا الرداء

لا تقولوا حطنا الدهر فما /هو إلا من خیال الشعراء

فخذوا العلم علی اعلامه /وطلبوا الحکمة عند الحکماء

واقرووا تاریخکم و احفظوا /بفصیح جاءکم من فصحاء

وطلبوا المجد علی الارض فإن/هی ضاقت فاطلبواه في السماء

 یقول:» احمد شوقی «

آیا مردمی را می شناسید که با نادانی ، خوشْ جامه در عرصه ی مجد ظاهر شده باشند؟  

پس نگویید روزگار ما را فرود آورد که چیزی جز خیال پردازی شاعرانه نیست

دانش را از بزرگان بگیرید و حکمت را نزد حکیمان  بجویید

و تاریختان را بخوانید و (قرآن) را حفظ کنید که یکی از فصیحان (پیامبر اکرم ) برای شما آورده

و بزرگی را روی زمین بجویید آنگاه که تنگ آمد آنرا از آسمان بخواهید

*********************

احمد شوقی شاعر نامدار کردستانی تبار مصری. آبا و اجدادش از کردهای کردستان ایران بودند.

صاحب چندین دیوان شعر که مهمترین آن دیوان «شوقیات» است. علاوه بر پیشه شاعری وکیلی برجسته و معروف بود و یکی از حقوقدانان نامدار مصر محسوب میشد. ملقب به امیر الشعرا و از مهمترین ارکان نهضتی است که شعر عربی را به سوی ارزشهای جاودانه سوق داده است .

h1

در بهشت گاهی …در جهنم همیشه

آوریل 17, 2009

به نامش به یادش …

نمی دونم چرا جدیدا نت جذابیتی برام نداره دیگه (دیگه باید وسط جمله بیاد اخر امد )در هر حال یه شعربنویسیم  یه خورده از حالت کسادی و کسالت این وبلاگ طفلیمون در بیاد ….شما هم بخونید،(به نظرم شعر سپیده  چون نه وزن داره . نه قافیه مشخص . زیاد هم آهنگین نیست ) ببینید شاید شاعرش  حرف خوبی زده باشه …در هر حال این شعر را دوست می داریم

…این سمت یا آن سو

فرقی نمی کند !

انسان به سایه درخت عادت می کند

به آتش نه.

اما

آنقدر ها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله

پله

پله

آنقدر که می بینی

کسانی نشسته اند

بعضی ها گریه می کنند

بعضی ها آواز می خوانند و…

ناگهان کسی را می بینی

که می شناسیش

اما…

شاید هم نمی شناسی اش

اما…

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار :

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی …

___________

*از کتاب رنگ های رفته دنیا

h1

گم ات کردم…

ژانویه 21, 2009
.

.

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که زغم

راه گذر نیست مرا…

.

.

gomat kardeam
h1

سه نقطه…

ژانویه 7, 2009

 

* پرده اول

از امشب تا اربعین چهل منزل فاصله است

السلام علیک یا ابا عبد الله …سلام بر تو که بقای رسالت خاتمی

* پرده دوم

دیده ای که پدران مراد فرزندانشان باشند اما کمتر دیده ای که پدران مرید فرزندانشان باشند

علی جان اذان بگو !

* پرده سوم

بین او و هر چه مغضوب است یک خط فاصله است خطی به نشانه ی ادب

نامت چیست ؟ – حُر

ان شالله در دنیا و آخرت

* پرده چهارم

همه قربانی می شویم …همه روزی قربانی می شویم

قربانی مال، قربانی شهوت، قربانی حرص و آز، قربانی متاع دنیا

و یا ،

قربانی عشق ، قربانی خدا ،  قربانی صراط المستقیم …

چقدر عجیب است این فراز از زیارت عاشورا :

ولعن الله امة اسرجت و الجمت و تنقبت لقتالک

هر لحظه حساب کن کجای کاری !

*پرده پنجم

چقدر صدای این طبلها شبیه صدای انفجار است …

این بی تابی مدام ات ، تصویر غریب همه کودکان زمین است .

نمی دانم شاعر این شعر کیست فقط…


گنجشك پَر، جبريل پَر، بابا… سه نقطه
من پَر، تو پَر، هركس شبيه ما …سه نقطه

عمّه، نه، عمّه بالهايش پر ندارد
حالا بماند در خرابه تا …سه نقطه

اين محو يكديگر شدن در اين خرابه
يا اينكه ما را می پراند يا …سه نقطه

اصلاً چرا من خواستم پيشم بيايی
بابا شما كه پا نداری تا …سه نقطه

يادت می آيد روزهای در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا… سه نقطه

وقتی لبت را زير پای چوب ديدم
میخواستم كاری كنم امّـا… سه نقطه

000

انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت
انگشت پَر، انگشتر بابا… سه نقطه…

18

*پرده حُب

نوشت :من الغریب الی الحبیب…و تنها حبیب اش جواب نامه با جان خویش داد  .

* پرده آخر

برای هر سوالی جوابی است الا سوال تو که هر عاشورا تکرار می شود .

سوالی که باعث می شود هر سال سوال تازه ای در ما ایجاد شود .و این هدف تو بود …

ما همه زخميم ، توئي التيام … حضرت ارباب عليك‌السلام.

 ****************

 

*پرده حُب، جمله ای از جناب مداد است … 

 

h1

سناریوی ما و مینی مال دیگران

دسامبر 15, 2008

سلام …همین دیگه ، فقط مونده بود آقا مصطفی شاکی پرونده ما بشن که شدن !

در ادامه سناریو کذایی و علاقه آقا مصطفی به اشعار دیگران تقدیم می شود :

مینی مالی در سه پارت :

 

ss28041

1

گرگ ها خورشید را خورده اند

و لاشه سرخی را

که گوشه آسمان افتاده

کم کم به پشت کوه ها خواهند کشید

 

2

از گرگ و میش

فقط گرگ مانده است

 

3

گرگ ، شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

 

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است .*

____________

*از مجموعه شعر : سطرها در تاریکی جا عوض می کنند /گروس عبدالملکیان

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.