
نگاه مهربان تو مرا کافیست …
ژوئیه 20, 2011داستان آن پرندگان را شنیده ای که در سرزمین خود اسیر بودند و بند بر پای ، چه با مشقت و درد از صید صیاد خود را رهانیدند و در مسیری سخت و طاقت فرسا به امید ازادی بال گشودند . وقتی دیگر توانی نداشتند به سرزمینی رسیدند که پرندگانی از جنس خودشان به آنها خوش امد گفتند . خسته بودند و همگنانشان انها را به شهر خود دعوت کردند؛ جایی که پادشاهشان حاکم بود .
پرندگاه رنج سفر دیده ، به دیدار پادشاه شتافتند . نگاه شفقت امیز پارشاه و واگویه رنجهای اسارت و سفر سخت .آرزوی دیرینه آزادی و امید به رحمت و یاری شاهانه . و چه ها که نگفتند و فقط نگاه پر مهر پادشاه مرحم زخمهای نگفته شان بود .
وقتی بار دیگر به سرزمین تبعیدی خویش باز گشتند ، همانجا که اسیر بودند و در بند ؛ آنچه رنج سفر و اسارتی دوباره را اسان می کرد هدیه ملک بود به آنان : رسولی از جنس خودشان یادآور نگاه مهربان پادشاه …
پ . ن :
1. این داستان برادشتی است آزاد از رساله » الطیر» از رسالات عرفانی شیخ الرئیس بوعلی سینا
2. رجعت ، شور انگیز ترین ارزوی دل های خو نکرده به تبعیدگاه است …دکتر شریعتی
3. اکنون در راهيم و با رسول ملک مي آييم (شهاب الدین سهروردی . ترجمه رساله الطیر)
4. پادشاهت را دیده ای ؟ نگاه مهربانش به یادت هست ؟