
کنار سبز تو …
ژوئیه 12, 2011امروز نشسته ایم دور هم . روی چمن ها و بحثمان ناگهان به تو می رسد . از میان خاطرات کودکی نه چندان دور حرف تو می افتد و نامه های اخر و ناباوری ما از حضور کوتاه سبز تو در این زندگی روزمره ما
وقتی می گوید باور نمی کند سن کم و انهمه بزرگی تو را… من اما باور دارم که تو بزرگتر از ان بودی که تصور کنند. در خاطره من تو بلندی ، با چشمانی مهربان و دستی گرم . حتی حالا که بظاهر نیستی؛ من همیشه حس می کنم کنارم قدم میزنی . با مایی؛ هرچند نمی بینم، حس می کنم . باور کن !
روز جوان روز تو هم هست ،تو که جوانه سبز روزگاری حتی امروز هم …
پر از فاصله در چمن های سبز خیابان کنار تو هستم
کنار تو سبز است ، تو هستی و هستی قشنگ است
بیا لحظه ای روی این سبزه محض ،
بیا لحظه ای زیر این آبی بیکران استراحت کنیم… دلم بی تو تنگ است
بیا با هم از زود شب بگذریم و در ساحل بی کران خداوند مسکن بگیریم
و از صورتکهای بیجان و از ادمک های زیبا به یک کوچه سبز ،
به یک خانه رو به خورشید به یک سرزمین پر از ابر هجرت کنیم
شب از نیمه خود گذر کرد …بیا وقت تنگ است !
براي هر دريچه سهمي از نور
لب هر پنجره گلداني از سبز
زيبا بود ; )