بایگانیِ ژوئیه 2011

h1

نگاه مهربان تو مرا کافیست …

ژوئیه 20, 2011

داستان آن پرندگان را شنیده ای که در سرزمین خود اسیر بودند و بند بر پای ، چه با مشقت و درد از صید صیاد خود را رهانیدند و در مسیری سخت و طاقت فرسا به امید ازادی بال گشودند . وقتی دیگر توانی نداشتند به سرزمینی رسیدند که پرندگانی از جنس خودشان به آنها خوش امد گفتند . خسته بودند و همگنانشان انها را به شهر خود دعوت کردند؛ جایی که پادشاهشان حاکم بود .

پرندگاه رنج سفر دیده ، به دیدار پادشاه شتافتند . نگاه شفقت امیز پارشاه و واگویه رنجهای اسارت و سفر سخت .آرزوی دیرینه آزادی و امید به رحمت و یاری شاهانه . و چه ها که نگفتند و فقط نگاه پر مهر پادشاه مرحم زخمهای نگفته شان بود .

وقتی بار دیگر به سرزمین تبعیدی خویش باز گشتند ، همانجا که اسیر بودند و در بند ؛ آنچه رنج سفر و اسارتی دوباره را اسان می کرد هدیه ملک بود به آنان : رسولی از جنس خودشان یادآور نگاه مهربان پادشاه …

پ . ن :

1.  این داستان برادشتی است آزاد از رساله  » الطیر»  از رسالات عرفانی شیخ الرئیس بوعلی سینا

2. رجعت ، شور انگیز ترین ارزوی دل های خو نکرده به تبعیدگاه است …دکتر شریعتی

3. اکنون در راهيم و با رسول ملک مي آييم (شهاب الدین سهروردی . ترجمه رساله الطیر)

4. پادشاهت را دیده ای ؟ نگاه مهربانش به یادت هست ؟

h1

کنار سبز تو …

ژوئیه 12, 2011

امروز نشسته ایم دور هم . روی چمن ها و بحثمان ناگهان به تو می رسد . از میان خاطرات کودکی نه چندان دور حرف تو می افتد و نامه های اخر و ناباوری ما از حضور کوتاه سبز تو در این زندگی روزمره ما

وقتی  می گوید باور نمی کند سن کم و انهمه بزرگی تو را… من اما باور دارم  که تو بزرگتر از ان بودی که تصور کنند. در خاطره من تو بلندی ، با چشمانی مهربان و دستی گرم . حتی حالا که بظاهر نیستی؛ من همیشه حس می کنم کنارم قدم میزنی . با مایی؛ هرچند نمی بینم، حس می کنم . باور کن !

روز جوان روز تو هم هست ،تو که جوانه سبز روزگاری حتی امروز هم …

پر از فاصله در چمن های سبز خیابان کنار تو هستم

کنار تو سبز است ، تو هستی و هستی قشنگ است

بیا لحظه ای روی این سبزه محض ،

بیا لحظه ای زیر این آبی بیکران استراحت کنیم… دلم بی تو تنگ است

بیا با هم از زود شب بگذریم و در ساحل بی کران خداوند مسکن بگیریم

و از صورتکهای بیجان و از ادمک های زیبا به یک کوچه سبز ،
به یک خانه رو به خورشید به یک سرزمین پر از ابر هجرت کنیم

شب از نیمه خود گذر کرد …بیا وقت تنگ است !

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.