Nature
As a fund mother, When the day is O’s,
Leads by the hand her little child to bed,
Half willing, half reluctant to be led,
And leave his broken playthings on the floor,
Still gazing at them through the open door,
Nor wholly reassured and comforted
By promises of others in their stead,
Which, though more splendid, may not please him more;
So Nature deals with us, and takes away
Our playthings one by one, and by the hand
Leads us to rest so gently, that we go
Scarce knowing if we wish to go or stay,
Being too full of sleep to understand
How far the unknown transcends the what we know
Henry wads wort long fellow -1875
همچون مادري مهربان
كه فرزند كوچك خويش را
با دستاني مهربان به بستر مي برد
كودك ، كمي مايل ، كمي ناخرسند
از اينكه ، وسايل شكسته بازي اش را كف اتاق رها كند
هنوز از ميان در نيمه باز اتاق به آنها مي نگرد
نه كاملا مطمئن ، نه آسوده خاطر
از عده هاي ديگران.
وعده ها ، اگر چه عاليند
اما شايد او را راضي نكند …
طبيعت هم اينگونه با ما رفتار مي كند
وسايل بازيمان را يكي يكي به دور مي اندازد
و با دست خويش ،
با چنان ملايمتي ما را به سوي سكون و آرامش مي كشاند
كه به سختي مي توانيم باور كنيم ،
آيا مي خواهيم به آن سو برويم يا بمانيم
چون كاملا در خواب فرو غلطيديم نمي توانيم بفهميم
چه اندازه فراتر است نادانسته هاي ما از آنچه مي دانيم
____________________________
پ.ن . چهلم مادر بزرگ هم گذشت … مثل همان روزهاي كودكي كه صبح قبل از اذان براي نماز از در خانه بيرون مي رفت ، اين بار هم وقتي ما خواب بوديم ازآستان زندگي رد شد . صبح جمعه وقتي بالاي سرش نشستم با چنان ارامشي به خواب رفته بود كه حس مي كردي همين لحظه بيدار مي شود …هنوز سماورش گرم بود ، چادر گلدارش روي صندقچه قديمي و خودش وسط اتاق زير ملحفه سفيد . صورتش كوچكتر از هميشه و قدش بلند و كشيده .
هميشه مادر صدايش مي كرديم . گذر سالها و حوادث زندگي انقدر ابديده اش كرده بود كه نديدم هيچ گاه از رنج روزگار بنالد . با اين حال در مقابل بچه ها هميشه ملايم و پر از محبت بود …قانع و شاكر ، كم خور و كم خواب و كم حرف …..همه چيز به حد اعتدال…آدمي همان گونه كه زندگي مي كند مي ميرد ….آرام و اميدوار به لطف خدا
همه چيز انگار مثل قبل است . فقط ، صبح ها، وقتي از كنار مسجد اميرالمومنين عبور مي كنم حس مي كنم يك چيزي كم است . نفس او از اين دنيا كم شده ….هوا سنگين تر از قبل است.