h1

صحبت آشنا طلب

دسامبر 16, 2011

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب

هم ز خدا خودی طلب هم ز خودی خدا طلب

از خلش کرشمه ئی کار نمی شود تمام

عقل و دل و نگاه را جلوه جدا جدا طلب

عشق بسر کشیدن است شیشه کائنات را

جام جهان نما مجو دست جهان گشا طلب

روزی که شروع کردم گفتم امید باشیم برای یکدیگر . باری برداریم و باری اضافه نباشیم .گاهی ادمها به لبخندی به کلمه ای امید رفتن پیدا می کنند و با نگاهی و حرفی از بودن هم نا امید .

امروز رسیده ام به اینکه همه راه را بیهوده طی کردم . نرسیده دور شدم . تجربه ای بود ولی نه زیاد دلنشین …روزهای با خودم بودن و در تنهایی ها با تو بودن را خوشترم…

h1

انعکاس نور ماه

نوامبر 4, 2011

او داشت به انعکاس قرص کامل ماه در سطل آبش نگاه می کرد

که ناگهان خیزرانی که اجزای سطل را کنار هم نگاه می داشت ، شکست

سطل از هم وا رفت ،

آب ریخت

و تصویر ماه ناپدید شد

و با آن او خود نیز محو شد

او در میان نبود – اما روشنایی آنجا بود !

————–

مدتهاست به انعکاس نگاه می کنم . خیزران شکست  و تصویر ناپیدید شد …

h1

تکیه گاه

سپتامبر 10, 2011

“وقتی شما به فردی قدرت طلب تکیه کنید ، ابزار دست او خواهید بود”

“وقتی شما به فردی قدرتمند تکیه کنید ، او ابزار دست شما خواهد بود”

این دو جمله را سال پیش گوشه دفتر روزانه یادداشت کردم و هر بار در جستجوی مطالب انرا می خوانم .

وقتی دقت می کنی همه ادمها از هر طیفی دوست دارند به کسی یا چیزی تکیه کنند . این حس تا جایی که من فهمیدم غریزیه . حتی قدرتمند ترین افراد هم در زندگی به جایی یا چیزی از نظر عاطفی یا احساسی وابسته اند .نه فقط در کارهای بزرگ بلکه در کارهای کوچک و تصمصیم گیری های پیش پا افتاده ،ادمها بیشتر دوست دارند متکی باشند .و نکته مهم این ماجرا انتخاب اینکه  به چه چیزی وابسته باشیم  : قدرت طلب ؛ یا قدرتمند .

این موضوع بیشتر به شخص مربوطه، به نظراتش ، طرز تفکر و تربیت فکر و در زبان ساده تر به روح و ذهن بستگی داره . آرامش وامنیت درونی ، ارامش ذهن ومثبت نگری ، عناوینی هست که با انتخاب ما درارتباطند .

کسی می تونه به امنیت درونی برسه که شناخت کاملی از توانایی ها ، نیازها و کاستی های خود داشته باشه . کسی که بتواند آرامش ذهنی را برقرار کند . یعنی با  دسته بندی افکار ، نگرش دوباره به انها و جلوگیری از ورود افکار منفی به ذهن بخصوص در مواقعی که ما نیاز به ارامش ذهن داریم ، ذهن و روان خود را دور از تشویش های بیهوده در ارامش و امنیت قرار بدهد.

نکته جالبی که چند روز پیش به ان برخوردم جمله ای بود از حکمای شرقی . ” زمانی که باران میبارد به زیر کدام سایبان پناه می برید ؟” .نقطه اتکا و اعتماد در هر موضوعی بسته به شرایط فرق میکند . و انتخاب ان به خود شخص برمی گردد .

حرف آخر اینکه : رسیدن به امنیت درونی زمانی امکان پذیر است که شما خود را بوسیله چیزی فراتر ، وسیع تر و بزرگتر از خودتان بسنجید . متکی بودن  و اعتماد داشتن به قدرتی ورای همه قدرت ها

الا بذکر الله تطمئن القلوب

 

h1

اوت 25, 2011

آه  باران  بارید امشب

بخشیده خواهم شد…

حالم خوب نیست . همون اصل حال که میگن . همون خوب نیست . دارم خودمو به زور میکشم ته خط . که این ته خط اگر ته ماه مبارک باشه برام ته ته خط شده .

نفسم تنگ شده …دلم تنگ شده …زمین هم تنگ شده . خسته ام . کاش میشد برم .

h1

این روزهایِ نرسیدن

اوت 18, 2011

این روزها که برای نرسیدن میروم ، کنارم باش .

مثل همین امروز که حس کردم کنارم نشستی و صدایت در کلمات دعا می پیچید مثل همان روزها ، کنارم باش.

دستت را بگذار روی شانه ام که ارام بگیرد ، تا این هراس بی دلیل برود از دلم  ، کنارم باش تا روزمرگی مرا نبرد به ناکجا .

می دانم روزمرگیم را هیچ گاه نخواستی …

این روزها نم باران هم به صورتم نمی خورد . چه برسد به اینکه خیس شوم …

 

 

h1

نگاه مهربان تو مرا کافیست …

ژوئیه 20, 2011

داستان آن پرندگان را شنیده ای که در سرزمین خود اسیر بودند و بند بر پای ، چه با مشقت و درد از صید صیاد خود را رهانیدند و در مسیری سخت و طاقت فرسا به امید ازادی بال گشودند . وقتی دیگر توانی نداشتند به سرزمینی رسیدند که پرندگانی از جنس خودشان به آنها خوش امد گفتند . خسته بودند و همگنانشان انها را به شهر خود دعوت کردند؛ جایی که پادشاهشان حاکم بود .

پرندگاه رنج سفر دیده ، به دیدار پادشاه شتافتند . نگاه شفقت امیز پارشاه و واگویه رنجهای اسارت و سفر سخت .آرزوی دیرینه آزادی و امید به رحمت و یاری شاهانه . و چه ها که نگفتند و فقط نگاه پر مهر پادشاه مرحم زخمهای نگفته شان بود .

وقتی بار دیگر به سرزمین تبعیدی خویش باز گشتند ، همانجا که اسیر بودند و در بند ؛ آنچه رنج سفر و اسارتی دوباره را اسان می کرد هدیه ملک بود به آنان : رسولی از جنس خودشان یادآور نگاه مهربان پادشاه …

پ . ن :

1.  این داستان برادشتی است آزاد از رساله  ” الطیر”  از رسالات عرفانی شیخ الرئیس بوعلی سینا

2. رجعت ، شور انگیز ترین ارزوی دل های خو نکرده به تبعیدگاه است …دکتر شریعتی

3. اکنون در راهيم و با رسول ملک مي آييم (شهاب الدین سهروردی . ترجمه رساله الطیر)

4. پادشاهت را دیده ای ؟ نگاه مهربانش به یادت هست ؟

h1

کنار سبز تو …

ژوئیه 12, 2011

امروز نشسته ایم دور هم . روی چمن ها و بحثمان ناگهان به تو می رسد . از میان خاطرات کودکی نه چندان دور حرف تو می افتد و نامه های اخر و ناباوری ما از حضور کوتاه سبز تو در این زندگی روزمره ما

وقتی  می گوید باور نمی کند سن کم و انهمه بزرگی تو را… من اما باور دارم  که تو بزرگتر از ان بودی که تصور کنند. در خاطره من تو بلندی ، با چشمانی مهربان و دستی گرم . حتی حالا که بظاهر نیستی؛ من همیشه حس می کنم کنارم قدم میزنی . با مایی؛ هرچند نمی بینم، حس می کنم . باور کن !

روز جوان روز تو هم هست ،تو که جوانه سبز روزگاری حتی امروز هم …

پر از فاصله در چمن های سبز خیابان کنار تو هستم

کنار تو سبز است ، تو هستی و هستی قشنگ است

بیا لحظه ای روی این سبزه محض ،

بیا لحظه ای زیر این آبی بیکران استراحت کنیم… دلم بی تو تنگ است

بیا با هم از زود شب بگذریم و در ساحل بی کران خداوند مسکن بگیریم

و از صورتکهای بیجان و از ادمک های زیبا به یک کوچه سبز ،
به یک خانه رو به خورشید به یک سرزمین پر از ابر هجرت کنیم

شب از نیمه خود گذر کرد …بیا وقت تنگ است !

h1

هنر آرام بودن

آوریل 15, 2011

…اگر بتواني هنر آرام بودن در پريشان احوالي را بياموزي ،

زندگي به ماجرايي بزرگ تبديل خواهد شد

تنها آن گاه سكوت تو ، حقيقي ، معتبر و زنده خواهد بود .

و خداوند تنها از راه آرامشي زنده به ديدار تو مي آيد

خدا ، يعني زندگي

آرامشي مرده كاملا بي ارزش است

پس در دنيا باش اما ، از دنيا نباش

در دنيا زندگي كن، اما نگذار دنيا در تو رخنه كند

حركت كن ! از دنيا بگذر اما از آن تاثير نپذير

اين كار شدني است،

معجزه اي بزرگ، اما قابل وقوع است

و با وقوع ان براي نخستين بار طعم سرمستي را خواهي چشيد…

h1

هيچكـس همه كسـه!

مارس 2, 2011

- دلت گرفته ؟…دل همه مي گيره ….دل داشته باشي مي گيره ديگه ….

يــا رفيـق مـن لا رفيـق لـــه

اي رفيق كسي كه ….رفيقي نداره

تو هم قشنگي ها … ازخودي … خب حالا مي خواي يه راهي رو بهت ياد بدم كه دلت وا بشه ؟ چشمات رو ببند …!

چي مي بيني ؟ ….

- هيچكـس

- هيچكـس …خب هيچكـس قشنگه ديگه . هيچكـس همه كـسه ….همه كـس هيچكـسه!

حالت خوب شد ؟ ….حالا برو . از همين راه برو ….

 

 

*چند خط از : يك تكه نان

h1

طبيعت…

ژانویه 22, 2011

Nature

As a fund mother, When the day is O’s,
Leads by the hand her little child to bed,
Half willing, half reluctant to be led,
And leave his broken playthings on the floor,
Still gazing at them through the open door,
Nor wholly reassured and comforted
By promises of others in their stead,
Which, though more splendid, may not please him more;
So Nature deals with us, and takes away
Our playthings one by one, and by the hand
Leads us to rest so gently, that we go
Scarce knowing if we wish to go or stay,
Being too full of sleep to understand
How far the unknown transcends the what we know

Henry wads wort long fellow -1875

همچون مادري مهربان

كه فرزند كوچك خويش را

با دستاني مهربان به بستر مي برد

كودك ، كمي مايل ، كمي ناخرسند

از اينكه ، وسايل شكسته بازي اش را كف اتاق رها كند

هنوز از ميان در نيمه باز اتاق به آنها مي نگرد

نه كاملا مطمئن ، نه آسوده خاطر

از عده هاي ديگران.

وعده ها ، اگر چه عاليند

اما شايد او را راضي نكند …

طبيعت هم اينگونه با ما رفتار مي كند

وسايل بازيمان را يكي يكي به دور مي اندازد

و با دست خويش ،

با چنان ملايمتي ما را به سوي سكون و آرامش مي كشاند

كه به سختي مي توانيم باور كنيم ،

آيا مي خواهيم به آن سو برويم يا بمانيم

چون كاملا در خواب فرو غلطيديم نمي توانيم بفهميم

چه اندازه فراتر است نادانسته هاي ما از آنچه مي دانيم

____________________________

پ.ن . چهلم مادر بزرگ هم گذشت … مثل همان روزهاي كودكي كه صبح قبل از اذان براي نماز از در خانه بيرون مي رفت ، اين بار هم وقتي ما خواب بوديم ازآستان زندگي رد شد  .  صبح  جمعه وقتي بالاي سرش نشستم با چنان ارامشي به خواب رفته بود كه حس مي كردي همين لحظه  بيدار مي شود  …هنوز سماورش گرم بود ، چادر گلدارش روي صندقچه قديمي و خودش وسط اتاق زير ملحفه سفيد . صورتش كوچكتر از هميشه و قدش بلند و كشيده .

هميشه مادر صدايش مي كرديم . گذر سالها و حوادث زندگي انقدر ابديده اش كرده بود كه نديدم هيچ گاه از رنج روزگار بنالد . با اين حال در مقابل بچه ها هميشه ملايم و پر از محبت بود …قانع و شاكر ، كم خور و كم خواب و كم حرف …..همه چيز به حد اعتدال…آدمي همان گونه كه زندگي مي كند مي ميرد ….آرام و اميدوار به لطف خدا

همه چيز انگار مثل قبل است . فقط ، صبح ها،  وقتي از كنار مسجد اميرالمومنين عبور مي كنم حس مي كنم يك چيزي كم است . نفس او از اين دنيا كم شده ….هوا سنگين تر از قبل است.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.